هی گور پدر زنده گی!

درختی می شویم با ریشه های سرطان زا در رگ های هندوکش

پی-خال کرم ها که خاک های سرزمین مایند

از ساقه های ما بریده می شوند

بی چاره سنگ های لاعلاجِ هندوکش به غرب می آیند

تا از پزشکانِ نوین، قرص های پناهنده گی بگیرند

عزیزم! بیماریی زنده گی نسخه ی نوینی می طلبد

موهای پیرزال همسایه و تومار ملا محمد جان

تروریست های اند که نرسیده به مرزهای غرب رگبار می شوند!

هی گورِ پدر زنده گی!

(علی ادیب، ناروی)

+ 90/11/28 علی اديب |

ثانیه گرد

هوای رفتن اگر نیست، چیست؟ ثانیه گرد!

زمان گذشت، بپا زود باش! تیز بگرد!

 

کی گفت پیش تر از دیگری توقف کن؟

قرار نیست شوی لاک پشت، ای نامرد!

 

مرا به پای تو بسته ترا به پای خودت

کجاست تک تک دیروز تو، کجاست نبرد؟

 

تو در کنارِ زمان دست و پا زدی، مُردی!

و مرده باد دقیقه! جنازه می آورد!

+ 90/10/18 علی اديب |

تا گفتی سلام! گل صدایت کردم

از جاده ی بی دلی جدایت کردم

دل را جگرِ به آب و آتش زده را

از سینه کشیدم و فدایت کردم

***

تا دست تو بر شانه ی من خَم می شه

مهتابِ تو بر سینه ی من بَم می شه

دیوانه! بیا که انفجارش بدهیم

تا چای قشنگِ مادرت دَم می شه

***

گفتم صنما! بیا به باغِ بالا

گفتی نتوانم! نتوانم حالا

گفتم به خدا! غیر لبت ... صرف، همین!

گفتی نه نه نه! توبه...ولاحول ولا !


+ 90/10/11 علی اديب |

خر آذان می خواند

بامداد نزدیک است

گنجشک های آهنی در شهر می ریزند

بادهای خالی، چندچرخه ها را فشار می دهند

تا آهسته و تند مار شوند

 

"یکی" بکارت گوشش را در مدرسه از دست داده است

اگر فراتر از بیست هزار گنجشک، ثانیه-شمار شوند

همان روسپیانِ مسلمان و روبنده-پوشی اند

که کعبه ی شان باز است

و حجرالاسودِ شان اشک های سفیدِ ژَندَه-بالای مردان پس از معجزه

خر...آذان...بلی می خواند

برای گوش های که زن شده

محمدی، خدا را در قرآنی می آفریند

که آیه ی هشتاد و هشتم سوره نمل منسوخ است

خر که مسلمان شود

صدایش "انکرالاصوات" نیست!

 

ژَندَه-بالای مردان و معجزه ی دوم

خر، بلال می شود و زنجیر می شکند

از جانِ ستورگاهِ ما، بامِ مسجدالنبی می بارد

"یکی" بکارتِ گوشش می لرزد

می ایستد

پیامبر می شود

کلیدِ بهشت-چاپ بر می گردد

 

بامدادِ دیگر

گرمابه اش کوثری است

که وانش ران و پستان مدرنِ هفتاد و دو هزار حور

آبش اقیانوس شهوتی که از آن ها می ریزد

و بانش غلمانی که سردار محمد هاشمِ بارکزی از قندهار می فرستد

آن جا "یکی" ژَندَه-بالایش تا ابد

و اشک های سفیدش به ران های خدا وصل است

بامدادِ دیگر پنتاگون گرسنه تر می شود

و چین از آمو، مو می گیرد

من می روم تا به ران های خدا وصل شوم

بامدادِ دیگر تو هم در گرمابه بیا دخترم! پسرم!

تو حلالی، من حلالم

آن جا پس از حلال، تن نمی شویند

ارواح تنها عشق می کنند و می کنند!

من شهیدم، تو غازی

بامدادِ دیگر

از ازل که نبودم، نبودی، نبودی!

از ابد که هستم، هستی، هستی!

 

(علی ادیب، ناروی)

10/10/2011

+ 90/10/10 علی اديب |

دخترانه گی ها بالا رفته است!

در جاده های بی قافیه ی آدم هایم

چراغی می پالم که شعرش تنها با خونِ سنگ ردیف می شود

و دیوارِ بندهایش از خشت های جانِ روسپیی بالا می رود

که پشت اش محافظ باتجربه ی ست برای سلامتِ بکارتش

و تنگیی دهن اش آیینه ی است از اوجِ لذتِ هزار مرد در شباهنگام

که سینه هایش را از کلان شدن باز می دارد

 

چراغِ شعرم که سنگ های خاکستری دارند

شعرِ چراغم که قیافه ی قافیه اش دخترهای پیر و معصومی ست

که هر شب هزار مرد بر سفیدیی پشت هاشان

لکانه هاشان را برای زیباترین امضا قلم می کنند

 

مردان امروز لکانه های شان را قلم می سازند

اما قلم هاشان را از دست نمی گذارند

 

بهای شعورِ چراغِ شاعرانه ی کارگاه های شعرِ آدم هایم

بسانِ دخترانه گی ها بالا رفته است

آدم های شعرِ من خیلی خوشبخت اند!

انگار در سرزمینِ من پول و مرگ را ارزان می فروشند

ماورای بکارتِ دخترهای پیر جانمازی پهن است

که خونِ زردِ شان در کاباره از شعورِ علی در مسجد...

...آه...بگذارید!

امشب نیز چراغِ شعرِ آدم های من خاموش باشد

فاصله ی کاباره از مسجد تنها یک جانماز است

دختران معصوم آن گاهی بر می گردند

که پشت های سفیدِ شان پر از امضاهای ملای شاعرِ شهر باشند

و آسفالت های جاده های بی قافیه ای آدم هایم

سرگین آدم های ملا- شاعری   

که از سراسر جهان با پاهای برعکس و سکس آمده اند

و از هیچ آفتابی نان قرض نگرفته اند

 

(علی ادیب، ناروی)

21/09/2011

+ 90/10/06 علی اديب |

چشمانِ آسمان

سینه ام هراتی ست از تو که هر بامداد

آفتاب از آن فرشته می طلوعد

چشمانت غزنه ی ست از من که هر شام گاه

مهتاب از آن برهنه می طلوعد

ای هراتِ فرشته ی من!

و ای غزنه ی برهنه ی تو!

بگذار آفتابِ بامداد من و مهتابِ شام گاه ترا در "بامگاهی" بریزم

که پنجره ی هراتش مثل خاک آبی ست

و پنجره ی غزنه اش مثل آب خاکی

چشمان آسمانت را که گارگاه آفتاب سازی ست باز کن

که مهتابِ برهنه ات را در آن سوی پیله های مرز غروب

یخ زده است! 

(علی ادیب، ناروی)

16/12/2011

+ 90/09/26 علی اديب |

جاسیگاری
سیگار از لب های جهان دود می شود

قلب من جاسیگاری ست از استخوان های خودم

آه جاسیگاری!

من در نقش های کاذب تو

در نگاره یی زیر نافِ دهمزنگِ سیاه و عمودت

سگی می شوم

که توله اش بهترین تنباکوی جهان است

آه جاسیگاری!

فردا که توله - سگ ها دود شوند

تو نیز پاهای جهان را در موزه های لندن و نیویارک گرم می کنی

مرگ سیگار در-با جاسیگاری

+ 90/09/13 علی اديب |

هُوهوُ ...هیچ آرایه!

* به قشنک ترین آفتاب زنده گی ام که وام دار روشنایی هایش هستم...به نامزد عزیزم!


مانده ام! خشمِ سرخِ عاشقانه

در پلنگ - پس از شکار

رفته ام! خشمِ سرخِ عاشقانه

در شکار - پیش از پلنگ

هُو هُو... هیچ آرایه!

در ادبیاتِ سرخِ عاشقانه

بشوم «هُو» دوست داشتنت را از گلوی ابر

یا «هِی» از رقصِ درخت در مارهای روستایی باد؟!

 

تازه گی ها هر شام

ماه در نیمه ی ماه – رخِ من مات

سه بار مات

یک بار کشت در بارها دورِ باطل

هُو هُو بشوم هِی هم

در چهارراهی های سرخ شطرنج

آل احمد بشوم در میقات

که هفت بار دیوانه می شود

در دایره ی سرخ

 

پلنگ در عشق

آهو در تسلیم

دورِ باطل در شطرنج سرخ

سه پرده ی ناتکرار من است

در نمایش نامه ی شکسپیر چشمان تو

 

چشم از من بر نه – دار

بگذار ناتکرار زنده بمانم

در نمایش نامه ی شکسپیر چشمان تو

(علی ادیب، ناروی)

26/10/2011

+ 90/08/08 علی اديب |

خدا زیر قول خود زده است!

دعا نکن! که خدا آبروی خود بُرده ست!

کلوله - سنگی که در سینه داشت، آن مُرده ست!

 

دعا نکن! که خدا خیلی - خیلی نامرد است!

و نانِ طفلکِ مظلومِ کوچه را خورده ست

 

دعا نکن! که خدا اقتصاد می فهمد!

بهای گریه یی شبهای "ما" دوتا گُرده" ست

 

دعا نکن! که خدا آب و خاک را بسته ست

درختِ سبزی که در کوچه داشت، پژمرده ست

 

دعا نکن! که خدا گرم و مست و مصروف است!

براش حضرت حافظ شراب آوُرده ست

****

دعا نکن! که خدا زیر قول خود زده است

نپرس آه! دلم خیلی - خیلی آزرده ست!

(علی ادیب، ناروی)

19/10/2011

+ 90/07/28 علی اديب |

عینک های دیوارشده

پنجره ها ایستاده اند بر روی دیوار

بی آن که هیچ جنگلی

هیچ شهری

و هیچ دریای مرا با این عینک ببیند

آخرین باری که پزشکان روسی چشمانم را با چشمان عینک - دار دیدند

ابروهایم یخ زده های که از بینی ایوان همسایه های بالایی آویزان بودند

در سرزمینِ زمستانِ تو که من همیشه زمستانم

ما کجا باران می شویم

ایوان های همسایه ها خیلی بیرون زده اند

شبیه گرمای سردی که در شب های افریقا بیرون می زند

و شیرها را از پشت دست بند، بند و بند می زنند

تا بچه هاشان را از پیش دهن بند، بند و بند زنند

باران که نرسد

عینک بر سیمای دیوارها، دیوار می شود

دختر همسایه که در ناودان جاری شد

ابروهایم ایستاده می افتند بر عینک های دیوارشده

فشار بچه ای همسایه آن قدر بالاست

که زیربنای ویلای همسایه فرو می ریزد از آب

بچه های همسایه که تب شان بلند باشد

صدای سکوت آنتن ها را آدم بیشتر می شنود

که دختران شان در یخ می کشند

تا هیچ جنگلی

هیچ شهری

و هیچ دریای مرا نبیند

من از هرچی ایوان است در بالا

از هرچی عینک است بر دیوار

از هرچی دیوار است بر عینک

از هرچی گرمای سرد است در شب های افریقا

و دختران یخ کشیده ای همسایه، آهای همسایه!

...می گریزم

تا هیچ جنگلی

هیچ شهری

و هیچ دریای مرا نبیند

(علی ادیب، ناروی)

03/10/2011

+ 90/07/15 علی اديب |

آهای صداهای کاغذی!

امروز نیمه های از من در نیمه های از جهان

گهواره ها را با صداهای کاغذی

تکانک می دهیم

نود و نُه درصد افغانستان در خواب جهان رفته است

صدای های آهنی خوابند

قشنگ ترین شکوفه های خوابِ کشورم

از چشمان سفید «بی بی سی» و «سی ان ان» گُل می کنند

آهای صداهای کاغذی!

تا شصت درصد کودکان جان تان نمرده است

آدم های گهواره یی باز هم خواب اند!

 (علی ادیب، ناروی)

01/10/2011

+ 90/07/10 علی اديب |

گربه ای که از پشت نمی افتم!

چندمین سال هاست

گُربه ای که از آسمان افتاده ام

اشک های که از چشمان باران می ریزم

با پُشت می افتم بر روی زخمی زمینم

گربه ای که از پُشت نمی افتم

دست راستم فرشته ای ست گربه

دست چپم شیطانی ست ببر

در سرزمین لاغر و جنگل های آتش گرفته ای سینه ای من

فرشته مادر بی سواد شیطانم که ببر فرزند باسواد گربه

در این میان دلی در سینه ام، دل!

که در آسیاب بادی «فرشته – شیطان»

در قلمرو خاکی «ببر – گربه»

خون، آرد می شوم 

(علی ادیب، ناروی)

21/09/2011

+ 90/07/02 علی اديب |

اگر سرم گِرد نمی بود

زمین «چی» را دور می زد؟

آسمان چگونه «تبنگ فروش» می شد؟

+ 90/06/24 علی اديب |

ماه

رُخَت از ماه بالا می پرد، ماه!

و ماه از شرم حالا می پرد، ماه!

بمان بر نیمه ی خورشید، دستت

که آتش روی دریا می پرد، ماه!

+ 90/05/31 علی اديب |

Brivik become a Spider!

To all victims who lost their life in a deadly attack in Utøye and the blast in Oslo!

***********

Termites are hanged from the ground

Butterflies are trapped in the sky

Here in the distance between two ceilings

Dolphins become lives for the hungry whales

Penguins become pump in Bear’s vessels

White damsels streams from “Chirkenese” *

The clime no exists in God’s Geography

 

The antennas of Termites and the small wings of Butterflies

In navels which are chalice after “Nazism”

Drink wine

While drunkenness “1945” times in sex

Antennas landing on small wings

Termites and Butterflies sing:

“North Pole is the territory of “Testosterones”

 

When I leaf Oslo

“Spider” is Guarding of life

Only one Spider!

Yes! One spider!

 

“Salam” Spider! *

No – “Islam” Spider! *

I said: “Hei” Spider! *

Sorry – Still the passport of my tongue is “blue”

 

Today paradises are full of peoples

Oslo - is the nest of butterflies

Utøye – is the park of termites

Spider!

“Commander Hitler” can be “Johan Stewart Mil”

While the Sage Firdawsi pulls out his garment in the bath:

“The blackness of corps is useless

A warrior is better than a hundred thousand”

 

Spider!

Flatten your nets

This year in “Labour Party Summer Camp”

Celebrate the “Qurban Eid” *

Don’t allow the “slimmest and sharpest bridge”

Make Oslo the hell in Utøye *

 

Spider!

“Brivik” is a beautiful polar name

The passport of your tongue is blue in red

You have fought in crusades time to time

You have executed “plethora” in “Twitter”

The “Harlad” never believes “Brivik” becomes a “spider” !

“Nobel” becomes a “spider”!

Oslo…Birivik…blast…spider…smoke…blood…death…

Utøye…Brivik…guard…spider…bullet…blood…death…

Blood in “1945”

 

(Ali Adib, Norway)

24/07/2011

 

*Chirkenese: A city located in northern part of Norway, near to the North Pole

*Salam: Hello (Arabic word)

*Islam: The religion of Islam (an Arabic word)

*Hei: Hello (in Norwegian)

Utøye: An island located in northwest of Oslo, where the deadly attack on July 22, 2011 by Brivik took place over there

*Eid e Qurban: Muslim’s much respected religious celebration in which all Muslims who have sufficient money kill domestic animals like (sheeps, cows) to the God of Kaaba. This celebration has a religious history background goes back to Ibrahim and his son Ismail…  

*Harald (fifth Harald): The king of Norway

+ 90/05/04 علی اديب |

بریویک تارتنک می شود!

به قربانیان حمله مرگ بار جزیره اوتویا و آنانی که در انفجار بمب در شهر اوسلو جان های شان را از دست دادند!

***

موریانه ها آویزانند از زمین

شاپرک ها گیر مانده اند در آسمان

این جا در فاصله یی دو سقف

دولفین ها زنده گی می شوند برای وال های گرسنه

تلمبه می شوند پنگووین ها در رگ های خرس ها

دوشیزه های سفید جاری می شوند از "چرکنیس"*

سرزمینی که در جغرافیای خدا وجود ندارد

 

شاخک های موریانه ها و بالک های شاپرک ها

در ناف های که پیاله اند پس از "نازیسم"

شراب می نوشند

آن گاهی که "1945" بار مست می شوند در سکس

شاخک ها بر بال ها فرود می آیند

موریانه ها و شاپرک ها می خوانند:

"قطب شمال سرزمین "تستوسترون"* هاست"

 

اوسلو* را که ورق می زنم

نگهبان شده است "تارتنک" برای زنده گی

تنها یک تارتنک!

بلی! یک تارتنک!

 

سلام تارتنک!

نه - "اسلام" تارتنک!

گفتم: "Hei"* تارتنک!

ببخش - هنوز آبی ست شناس نامه ی زبانم!

 

بهشت ها مملو از آدم هایند امروز

آرام گاه شاپرک هاست - "اوسلو"

گردش گاه موریانه هاست - "اوتویا"

تارتنک!

"فرمانده هتلر" می تواند "جان استوارت میل"* باشد

آن گاهی که "حکیم فردوسی" جامه از تن بر کشد در گرمابه:

"سیاهی لشکر نیاید به کار

یکی مرد جنگی به از صد هزار"

 

تارتنک!

پهن کن جال هایت را

امسال در "اردوگاه تابستانی حزب کارگر"

"عید قربان"! را جشن گرفته اند

نگذار "باریک ترین و بُرنده ترین پل تاریخ"

جهنم بسازد اوسلو را در اوتویا

 

تارتنک!

"بریویک" نام قشنگی ست قطبی

شناس نامه ی زبانت آبی ست در سرخ

بار بار جنگیده یی در جنگ های صلیبی

در "تیوتر" "افراط" را به دار آویخته یی

"هارالد"* هرگز باور نمی کند که "بریویک" تارتنک می شود

"نوبل" تارتنک می شود!

 

اوسلو...بریویک...انفجار...تارتنک...دود...خون...مرگ...

اوتویا...بریویک...نگهبان...تارتنک...مرمی...خون...مرگ...

خون در "1945"

 

(علی ادیب، ناروی)

24/07/2011

 

*چرکنیس یا Chirkenes: یکی از شمالی ترین شهرهای ناروی ست و نزدیک به قطب شمال.

* تستوسترون یا Testosterone: هرمون نرینه گی/مردانه

*اوسلو: پایتخت کشور ناروی ست.

* Hei: در زبان نارویژی به معنای "درود" یا سلام.

*اوتویا یا اوت اویه: نام جزیره ی ست در شمال غرب اوسلو و محلی که دو روز پیش، مرگ بارترین حمله پس از جنگ دوم جهانی در تاریخ کشور ناروی در آن جا رقم خورد.

* جان استوار میل: نویسنده و متفکر انگلیسی در سده نوزدهم می زیسته است. "بریویک" در صفحه تیوترش، سخنی از استوارت را این چنین نقل کرده است: یک مرد با اعتقاد راسخ، برابر است با صد مردی که تنها منفعت را در نظر می گیرند. شعری از حکیم فردوسی، کاخ بلند پارسی نیز داریم که من در متن شعر آن را آورده ام و پیام مشابهی با این گفته ی استوارت دارد.  

*بریویک (آندرس برینگ بریوک): کسی که متهم به مرگ بار ترین حمله در جزیره اوتویا و انفجار در شهر اوسلوست.

*هارالد (هارالد پنجم): نام پادشاه کشور شاهی ناروی ست.    

+ 90/05/03 علی اديب |

باورم کن!

عزیزم آفتابی باورم کن!

سراسر انقلابی! باورم کن!

جگر! در انتخاباتِ محبت

رییسی! انتخابی! باورم کن!

+ 90/04/27 علی اديب |

خفاش خانه اش را در گلوی من می پالد

ای زبانک!

بگذار آفتاب طلوع کند

+ 90/04/27 علی اديب |

فردا علی و تخت پر از رنگ ....
به عزیزانی که پرای غزلی از من دلتنگ شده بودند.

**********

این روزها دوباره دلم تنگ، تنگ، تنگ!

بر سینه ام نهاده کسی سنگ، سنگ، سنگ!

 

امشب که خواب رفتم و دنیا سکوت کرد

ای بامداد! هیچ نزن زنگ، زنگ، زنگ!

 

بگذار! مرگ پنجره را بشکند سپس

"چاقو" زند به بستر من انگ، انگ، انگ!

 

فردا بیا که دَف شده ام زیر دستهات

هی بشنوی صدای مرا! دنگ، دنگ، دنگ!  

 

دریای من، پرنده ای من، آفتابِ من!

فردا علی و تخت پر از رنگ، رنگ، رنگ!

 

(علی ادیب، ناروی)

02/07/2011

+ 90/04/12 علی اديب |

نیامه های غریب

این روزها در چاه های عمیقِ چشمانم غرقم

چاه های که از آسمانِ کوچک ترین دست ها آب می گیرند

از دست های برف و گرم زنان پنج ساله

از لکانه های* جاری در دُولَه*

دوله های که هر بامداد لکانه های خون آلود شان

در دست های زنان پنچ ساله مُشت مال می شوند و انزال

 

این روزها قلبم در پاهایم جاری ست از سنگ

پاهای سنگیی من حالا -

...ب"خورد آب زمینی که بلند است!"

سینوس ها* در جمجمه هایم فرو می ریزند

چشم هایم را هفت بار دست بسته از پشت می زنم

آهای پشک ها!

آرام بخوابید که قایق هاتان در جمجمه های من مصوون اند

 

این روزها لوچ های* ایستاده یی من در جاده ها جاریست

در گلدان های شهر نیامه ها* اشک شده اند در پیشانی زنان پنج ساله

بینی بریده در تیزاب های لیمویی از آنِ نیامه های غریبی اند

که سال هاست چادری و کاپوت* ندارند

در جنگ با ایدزهای طالب یا امریکای حقوق بشر

و اعدام سپرم های نامحرم یا تخمه های نامشروع

چادری و کاپوت

بهترین محافظان رییس جمهور اند

آهای نیامه های غریب!

(علی ادیب، ناروی)

10/06/2011

 

*لکانه: آلت تناسلی مرد

*دُولَه (به ضم دل و واو و فتح لام): دلو یا سطلی که با آن آب از چاه می کشند.

*سینوس: به حفره های خالی در استخوان صورت در اخیر مجرای بینی یا وسط چشم ها می گویند.

*لُوچ (به ضم لام و واو و سکون چِ): لخت، عریان، بی پرده

*کاپوت: کاندوم. چیزی ست که مرد آن را در زمان مقاربت به علت های خاصی بر لکانه یی خود می کشد.

*نیامه: آلت تناسلی زن

+ 90/03/28 علی اديب |

زنبورهای اعدامی

جنگل!

های جنگل!

شعار در شعرهایم نیش می زنی! مرگ!

بر سینه ی زمینم!

دست بردار از چهارمین – هرچار ستون بر سینه ی زمینم

بگذار جانم را که عریان باشد در عمق موهای سوخته

ابرهای مدنی مانده اند در فرمان ایست!

کتله ها که هجوم می آرند در شلوغ

بالا که دست خداست، نمی روند

آن گونه که آفتاب در انتهای ریسمان توست در هر بامداد

ابرها نیز می شکنند در جوی های جاری از زیر نافت

گند! گند! عسل در گند!

زنبورها سرخ پوشیده اند در اعدام های متعفن از خون

دست بردار جنگل!

گوسفندها در گاوها بر شترها که در جوی های جاری از زیر نافت می نوشند

خانه ی خدا و بشکه ها گِرد است

زنبورهای اعدامی ملخ نمی شوند برای سلیمان

در خانه ی خدا یا بشکه های گِرد

های جنگل!

آنقدر در جوی های جاری از زیر نافت بمیرانم از زیر نافم

که جانت عریان شود مانند آتش در عمق موهایت پس از سوختن

ابرهای مدنی آزاد شوند در فرمان ایست

کتله های مهاجم در شلوغ "فوق دست های خدا شوند"

آن گونه که آفتاب در انتهای ریسمان تو نباشد در هر بامداد

آن گونه که ابرها نشکنند در جوی های جاری از زیر نافت

زنبورهای اعدامی سبز بپوشند پیش از هیچ خون

زنبورهای اعدامی سبز در جنگل در لخت

گند! گند شوی! هیچ عسل در گند!

عسل در هیچ گند

 (علی ادیب، ناروی)

26/05/2011

+ 90/03/17 علی اديب |

ساعت پدرم هرگز نمی خوابد!

دهانم را می ریزم در انگشتانم

دیری ست دندان هایم باد شده اند در ناخن ها

نمی شود دندان نشد!

نمی شود ناخن نشد!

نمی شود یک لقمه انگشت نشد در دهان!

اما چقدر می شود آسان شد در باد!

روانی شده است "من" در "مِرگی" که نام تولد من است *

می لرزد در من زمین لرزه

می شوم بالا پایین می شوم

پیچ می شوم "پاچ" می شوم در یک سر که هزار سر دارد برای فرمان *

مِرگی که شدم حرکت می شوم در دستانم

روانی که یک کفن "آزاد" است در جغرافیای بیمارستان

تاب می خورم در دریای کابل

تا من باشم "ساعت پدرم هرگز نمی خوابد!"

 

"شاد گل" که بودم یادت هست؟ *

صداقت شده بودم در "پستانک فولادی" که تو با آن تیمم می کردی پیش از بامداد *

انگار خون می آمد از تو هر روز بر چشمان نماز

آن روزها نماز خون می شد بر چشمان تو در چشمان من

چقدر چشمانِ کورِ خدا را می خندیدیم! یادت هست؟

مسجد درخت می شد در چشمان من یادت هست؟

روز ده بار خون می شدم بر چشمان نماز در یک درخت که می دیدی

دیگران در چشمان تو نمی دیدند که خونِ آلود شوی

وقتی خدا را می دیدم برقع - پوشِ خون آلود که در جنگلی عمود افتاده است

درخت باران می شد و من سُست می افتادم

برقع را آن سان می بوسیدم بر دیوار 

که امروز خدایانِ عمودِ خون آلود در جنگل بادکنک می بوسند

کاش تو نیز می توانستی باران شوی در یک درخت و سُست می افتادی!

خدای عمود و خون آلود در جنگل زندانی بود در اندام تو

سرطان، سرطان!

باز هم سرطان... تا امروز سرطان!

من که دستانم گردن شده بودند را ببخش

دریغا که مرگ هست، درد نیست

 

چشمان خدا که کور شدند

"پستانک فولادی" نیز کور شدند در تو با من با دست هایت

من گیر ماندم - برگشت من چشمان تو بود تنها!

"پستانک فولادی" را باز کن که بارانِ برگشتِ من چشمان تو شده است تنها!

سلام "اَدِی"! *

تا من باشم "ساعت پدرم هرگز نمی خوابد!"

(علی ادیب، ناروی)

06/05/2011

 *مِرگی یا صَرع: گونه یی بیماری عصبی ست که در انگلیسی به آن "ایپی لیپسی" می گویند.

*پاچ یا پاژ: نام یک گونه دستار است. لُنگی پاچ/پاژ نیز می گویند.

*شادگل: نام قهرمان فیلم "دکوندی زوی" به زبان پشتوست. از تولیدات سینمای افغانستان در زمان حکومت داکتر نجیب الله و از ساخته های عبدالواحد نظری ست.  

*پستانک فولادی: نام داستان کوتاهی از معلم علی جان قاسمی ست.

*اَدِی: واژه پشتو و به معنای "مادر" است که بیشتر در زبان گفتار استفاده می شود.

+ 90/02/24 علی اديب |

چند شعر تازه

پس از اینکه "خیابان آزاری در افغانستان"، نوشته ای پژوهشی و ارزشمند بانو "نور جهان اکبر" را در سایت فارسی بی بی سی خواندم، هوایم سخت شاعرانه شد. وقتی شعر مکمل زاده شد، دلم می گفت این شعر را به او هدیه کنم. با خود گفتم شاید این کارم نوع دیگری "خیابان آزاری در انترنت" باشد. دست نگهداشتم! حالا این شعرم را به پاهای این بانوی فعال می ریزم، هرچند در خیابان های انترنت آزارش داده باشم. دوستانی که نوشته ای بانو اکبر را خوانده اند، به تفسیر بخش های از شعر من (اگر خوابها مسافر شوند) نیز نزدیک می شوند.

۱

اگر خوابها مسافر شوند!

 

چشم هایم را تنها!

تنها چشم هایم را آنگونه با چشم هایت درآمیختی

که سالهاست خداوند دریا را با چشم های من می آمیزد

ببخش مرا نازنین!

سالهاست از خدا ترین بخش زمین اندامت بیزاری

آنی که پروردگار من است پس از آفریدگار بودنش

سالهاست آب می شوی در آغوش برزخ قرن من

سالهاست تب گرفته است استخوان هایت را در زمین لرزه های من

چشم هایت تشنه اند که آتش از گلوهاشان می بارد

چشم هایت در پروازهاشان می لرزند از برزخ من

چشم هایت می خواهند چشم هایم را با دندان های پلنگ بنوشند

چشم هایت غروب های بلندی اند که خورشیدهاشان در چشم های من می نشینند

شاید چشم هایت می خواهند بزرگترین کنکاش تاریخ باشند در چشم های من

شاید چشم هایت می خواهند مردانه ترین استحاله ای تاریخ من باشم در تو

تا بیفتند از آتشی که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

 

چشم های من نیز می دانند نازنین!

چشم های من نیز می خوانند چشم هایت را

چشم های من نیز تشنه اند که آتش از گلوهاشان می بارد

چشم های من نیز در پروازهاشان می لرزند از برزخ تو

چشم های من نیز می خواهند چشم هایت را با دندان های پلنگ بنوشند

چشم های من نیز غروب های بلندی اند که خورشیدهاشان در چشم های تو می نشینند

چشم های من سالهاست بزرگترین کنکاش تاریخ بوده اند در چشم های تو

من سالها مردانه ترین استحاله ای تاریخ بوده ام در تو

سالها از آتشی افتاده ام که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

 

آن بخش از چشم هایم را که پنهانگاه شرم است می شوی؟

بفرست چشم هایت را آنجا نیز!

آنجا نیز درآمیز!

سالهاست دست هایم بوده ای در پاهایم

بی آنکه بدانی!

سالهاست دست هایم را بوسیده ام که تو بوده ای

بی آنکه بدانی!

سالهاست رفتن های من بوده ای در جاده های تخت

بی آنکه بدانی!

سالهاست از آتشی افتاده ام که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

بی آنکه بدانی!

سالهاست زنانه ترین استحاله ای تاریخ بوده ای در من

بی آنکه بدانی!

سالهاست چشم هایت را با دندان های پلنگ نوشیده ام

بی آنکه بدانی!

بلی عزیزم!

بارها...بی آنکه بدانی!

 

من نیز آن بخش از چشم هایت را که پنهانگاه شرم است شده ام!

آنجا نیز چشم هایم را فرستاده ام

سالهاست دست هایت بوده ام در پاهایت

سالهاست دست هایت را بوسیده ای که من بوده ام

سالهاست رفتن هایت بوده ام در جاده های تخت

سالهاست از آتشی افتاده ای که پلنگ را پیش از شکار آهو می گیرد

سالهاست مردانه ترین استحاله ای تاریخ بوده ام در تو

سالهاست چشم هایم را با دندان های پلنگ نوشیده ای

من می دانستم نازنین!

حالا نیز می دانم!

فردا نیز می دانم!

***

هشدار نازنین!

اگر خواب ها مسافر شوند

جهان از دست های خدا می افتد

بگو تا به جاده های تخت بگویند

آغوش هاشان همیشه باز باشند

**********************************

۲

خدا حتمن نابیناست!

 

انگشت مادرم... که نان من بود

در دیگدانی گم شد که بوی سوخته ای درخت تابلوی آن است

حادثه آغاز شد از رگهای که می چکید سرخ در چشمان من

من با پدرم از چشمان مادرم می ریختیم بر "فابریکه نساجی قندهار" که قلبش بود

مادرم عاشق بهار شد که نان سبزی بود برای گوسفندانش برای فابریکه نساجی قندهار

انگشت مادرم که افتاد

نان من شکست بر روی تارها افتاد

مانند گلوی "استاد سرآهنگ" که بدست باد روق - روق می افتاد

و بر روی گناهی می افتاد که خدا مرتکب می شد در قندهار

چشمان مادرم گم شد در بوی سوخته ای درخت تا انگشت شود برای من

چشمان مادرم گام زد در تاریکی مانند شمشیر خدا در قندهار

چشمان مادرم آب شد در قندهار تا خون شود هیرمند در رگهای "موسی شفیق"

چشمان مادرم ریخت بر بالهای شب پره های شب در من

چشمان مادرم گم شد در انگشت

من که نانم کوله باری بود بر دوش انگشت مادرم

بر تارها افتید برسنگ

تارها افتیدند از نوارها که آدمها خشت می شدند در "منار"

یا چشم ها که می ریخت از آرشیو تلویزیون ملی

آمده بودند تارها تا بگذرد از انگشت مادرم درخت شوند روز ده پرکار

آمده بودند تا گُل شوند سرخ، سبز، آبی

آمده بودند تا عروس شوند برای مادرم در من

و من آرام بخوابم عروس را که نان مادرم زنده بماند سه بار در روز

انگشت مادرم گم شد در نان من که هرگز نان نشد

انگشت مادرم گم شد بر زمین رفتن های پدرم که پیوسته پیشانی باد بود

بی آنکه آمدن هایش زمینی داشته باشد

انگشت مادرم گم شد در سیمای پیر چادری های که دشمن آفتاب بودند بر اندام خواهرم

انگشت مادرم گم شد در من که من گم شده ام در همه جا

***

من گم شده ام در همه جا

تا انگشت گم شده ای مادرم شوم

شب های من با انگشت مادرم شش ماه است که تاریک است در سفیدترین بخش اندام زمین

شب بین های ما در چشمان خداست

تا انگشت مادرم را می یابم

خدا حتمن نابیناست!

 **********************************

۳

آبله ها که بچقند

 

دستمالم را می بندی که خیلی نامحرمم

از حادثه چنان گذشتیم نازنین که فوکوشیمایت آب بازی می کرد در من

فوکوشیما بلا بود که می بلعید همه ام را دندان

ما سوار شدیم بر تویوتاهای بر هم

جاده های که هیچ نرفته اند پای

موتر که هیچ!

آخ!

اشک شدم از چشمهایت که می چکیدم

پایت را که آبله شده بود بی من

من مقصرم نازنین!

آخر من نیز از جنس مردانی هستم که بچه های شان در رقص آبله شده اند

آبله ها که بچقند

اتم ها حتمن سر باز می کنند

ببند دستمالم را نازنین در آبله که سرخ شد

حادثه ها گذشتیم

سنگسارهایمان خشک شد

خدا هم توفان نشد

دروغگویند - تف - آدم های که از آسمان می آیند!

***

بچقانیم آبله هایمان را که دریا، دریاست!

************************

۴

نقاشی

 

رنگم سرخ شد در سبز که گندم زار است

برس شدم تا چشمانت را در خدا نقاشی کنم

عکس تو از بودا افتید در تاقچه هایش

من شکستم

تو ناتمام ماندی

 

(علی ادیب، ناروی)

 

+ 90/02/03 علی اديب |

کتابها چقدر قاتلند!

در همگامی با هشتم مارچ به مادرم می نویسم که در سطرهای هشتم نیز واژه های کرم زده ای کتابهای من است!

*****************

کتابها چقدر قاتلند!

شبه خودم و اندکی شبه تو

ورق که می زنم صدای بوی اجسادِ خورشید دستانم را می بلعد

چشم ها راست می گویند

و افتادن خورشیدها را از مدار زنده گی هر روز اشک می شوند

چشم ها راست می گویند که کور اند

چشم های من اگر دروغ بود و کور نبود

واژه ها را نمک می زد تا هر روز نمکها در کتاب نمی گندید  

تصویرِ واژه ها را که در کتابِ آفتاب با کرم ها همبستر می شوند

آنچنان می شنید که بوی اجسادِ خورشید عطر پاریس را می شنیدند

 

کتابها چقدر قاتلند!

چشم ها بازهم راست و کور اند

صدای پای واژه های کودک را چشم هایم می شنوند

که روز صدبار میدان های شهر را عرق می کارند

تا از شیشه های سیاه موترها آفتاب پرست برویند

وقتی دست های واژه های کودک قوغ می شوند

و زلف های ژولیده و سپید واژه های مادر را بر دست های شان می پاشند

چشم های من می شنوند صدای تبله ای واژه ها را در قوغ

دروغ های بازِ من اگر راست بود

کتابها آفتاب پرست می شد در دست های آفتاب

و زلف - واژه ها نیز ادامه ای شعرهای عاشقانه ای من

 

کتابها چقدر قاتلند!

راست های من هنوز سرگردان اند و کور

صدای بوی جنگلیانی که از زیر خیمه های سبز و چین دار دراز می شوند

چقدر در گریه های جاده های خاکیِ کتاب سُر می شوند

واژه های مادر که ورق می خورند

واژه های کودک با صدای بوی جنگلیان زیر خیمه

با کتابهایِ قاتلِ کابلی در خانه فرهنگ روس یکجا می خوابند

باشد که عابران از قلم افتاده

گریه های جاده های خاکی را بر درازی خیمه ها بریزند

و صدای بوی جنگلیان زیر خیمه های سبز و چین دار

یکبار مانند برجهای دوقلو فرو ریزند

 

کتابها چقدر قاتلند!

من و مادرم حتا در سطرهای هشتم نیز

واژه های کرم زده ای این کتابهاییم

(علی ادیب – ناروی)

06/03/2011

+ 89/12/15 علی اديب |

یاران همراه، پرسش های را که در رابطه به شعر "کوچ" من مطرح کرده بودید، آنها را پاسخ گفته ام. در این لینک در سایت آسمایی بخوانید:

http://www.afghanasamai.com/Obaidi/Afghanasamai-obaidi.com-Ausgabe14/ali-adib.htm

+ 89/12/08 علی اديب |

گردن بند

نازنین

گردن بند که می شوی

دستانت من می شوم در فرات

عباس می شوند در سکینه ی شعر من

تشنه گی ها می نوشند

گردن بند را می بینم

دجله ی هوای شعر مرا دست های تاریکی می شود

می زند در شعر که من هستم

آنچنان که در فرات صدام "می زد هوای مرا هی امروز" در سکینه ی شعر من

تا تشنه گی بنوشد

نازنین از عباس تا صدام کسی هست

که تو گردن بند نمی شوی

گردن بندی هست که عباس نمی شود در طناب صدام

فراتی هست که در دجله ی هوای شعر من سکینه می شود

عباس نمی شود دست های تاریک تو در طناب صدام

نازنین

گردن بند که می شوی

سکینه می میرد در تولدش

و فرات "سربالا نمی رود که قورباغه های گردن بندت شعر بخواند"

می رود تا قورباغه ها شعر شود در تشنه گیی سکینه در طناب صدام

صدام که گردن بند نوشید

استفراغ کرد مرگ را از تهوع سارتر

عباس که گردن بند نوشید

آب شده بود در کام سکینه

از گردن بند بگذر نازنین!

در قانون اساسی طبیعت

آیه ای منسوخیست در قرآن

که تفسیرش پوقانه شده است در لکانه ی گردن بند

تا بمیرد سکینه در نیامه یی که تو شده ای

گردنبند

عاشق

می گذری؟

(علی ادیب – ناروی)

13/10/2010

+ 89/12/04 علی اديب |

کوچ

کسی هستم آنجا

آنجا کسی هستم که کوچ می دهم چشم هایت را

کسی هستی اینجا

اینجا کسی هستی که کوچ می دهی چشم هایم را

می بریم هردو را در یک درخت

که ریشه هایش رفتن توست در زمینی که سینه ای من است

ما "کوچ" می آفرینیم در خدای که "او" نیست

افتاده است کوچ در رفتن تو و زمین من

از خدا آزادتر

کوچ چقدر ما شده است

ما چقدر کوچ شده ایم

کوچ چگونه زمین ما شده است

ما چگونه زمین کوچ شده ایم!

کوچ! که کوچ، که کوچ،

شاملو در کوچ بی سواد است، رفتن!

"روزگار غریبیست نازنین"

حال می دانم، رفتن!

از کوچ های که ماهیان خودکشی می کنند نارسیده در جمجمه های آبشار

از خلای که قوطان ها منفجر می شوند در صلیب برفها

از گوزن های که خدایان شان پلنگ شده اند در آمازون کوچ هاشان

ارسطو را در ریچاردمیر پست مدرن باش در الیوت

کِی می گویم که جمجه ها "لوده" نبودند در خدا؟

کِی می گویم؟

چقدر دروغ بودیم در خود!

چقدر در نفهمیدن ها جشن شدیم!

و نوشیدند ما را دروغها!

کوچ در ماییم که آدمهای قاموس وجود ندارد

من زبان شده ام در او که تو هستی

تو زبان شده ای در او که من هستم

ما زبان شده ایم در او که ما هستیم

ما نگاه شده ایم در او که ما هستیم

ما در همه یی ما شده ایم

هستی آغاز می شویم از کوچ در همه یی ما

همه یی ما با همه کس در همه چیز آغاز می شود که کوچ نیست

در آغازی که او نیست

خدا نیست در آغازی که ما نیستیم

همه یی ما با همه کس در همه چیز می میرد که کوچ هست

تنها ما می ماند که هست

همه چیز در ما مشروع می شویم

ما می شویم آخرین مدل در سکس که نیست سکس

ما می شویم طولانی ترین بوسه که نیست بوسه

جای که سکس ها می شویم در بوسه

آغاز می شود سکس ترین خدا با سکس ترین ما در سکس ترین بوسه

دوشیزه گان وحی زاده می شوند در ما

سکس می شویم در مست

خیام در کوچ بی سواد می شود که شراب می شود در مست

می شوید اندیشه ای هفتاد و دو ملت را با خون انگور

ما خیام نمی شویم در انگور

خیام می شویم در سکس

تا بشوییم اندیشه ای هفتاد و دو ملت را بی خون سکس

سکس شاه بیت شعر خدا می شود که ما هستیم

ماهیان می کوچند تا سکس شوند

قوطان ها می کوچند تا سکس شوند

گوزن ها می کوچند تا سکس شوند

***

بر کوچیانی که سکس شده اند درود باد

در طلوع سکسی ترین خورشید

(علی ادیب – ناروی)

18/02/2011

+ 89/12/03 علی اديب |

بوسه های گرسنه

بانو!

سال هاست پنجره ی صدایت

در قلب - ترین خاورمیانه ی خیال من

استدیوی شماره هفت بی بی سی ست

بوسه های میلیونی و گرسنه ی من   

در دیکتاتوری جاده هایت ریخته اند

تا نفس شدن در پنجره ی صدایت

بوسه های مصر من برگشت ناپذیرند

 (علی ادیب – ناروی)

18/02/2011

+ 89/11/30 علی اديب |

های دلبرکم!

تو بمبِ جاده و من دست و پایِ عسکرکم*

همیشه پا زده ای ناسپاس! بر سرکم

 

تو پیش مثل لبِ نانِ قاقِ* همسایه

من آن گدای که از چشمهات لادرکم

 

و مادرم که سخن گفت، آه! چیغ زدم:

که من به گردِ سرِ آفتاب شاپرکم!

 

برای من که رباب از بهشت دم می کرد

خودم گلوله ی انگشت و طبله مادرکم

 

گذشت سال چهارم و من به قول شما

همان لجوج – خرک مانده در همان درکم

 

ترا به جانِ خدا لطف کن بگو لیلی:

"برای دفعه ی آخر که های دلبرکم! "

(علی ادیب – ناروی)

15/02/2011

* عسکر: سرباز. استفاده ازین واژه به جای سرباز، در افغانستان بیشتر معمول است. 

*قاق: نان خشکِ دیرمانده که در جویدن سخت باشد.

 

+ 89/11/26 علی اديب |

کلاغها

وقتی یادداشت هایت بر من می ریزند

کلاغها نیز می ریزند

شب را که می پوشم

در زمین قاغ های سیاه می شوم

کلاغها می شوم بر جنازه ی که بر دوشم افتاده است

یادداشت هایت که می ریزند

مادرم که گردنبند من است

قرآنی می شود بر سر دروازه که سالها پیش موریانه ها خورده است

یادداشت هایت را بر گردنم می آویزم

مادرم که موریانه شده است

در سطل آشغال می افتد

آخرین منقارها که بر گردنم می ریزند

جای خالی مادرم را در گردنم می شنوم که درد می کشد

کسی در سطل آشغال می گرید

کسی در کلاغها می خندد

کسی در کلاغها می میرد

(علی ادیب – ناروی)

12/02/2011

*****************************************

این شعر را در فیس بوک گذاشته بودم. در آنجا دوست عزیزم محمد یاسین نگاه، نگاه دگرگونه و عزیزی در پیوند به این شعر داشته است. آنچه را ایشان عنوان کرده، از دید من بسیار مهم و درخور تامل است. اینجا می آورم تا یاران عزیز همراه نیز بخوانند و استفاده کنند.

***

محمد یاسین نگاه:

درود....

حالا ساعت به وقت کابل چهار و بیست و چهار دقیقه است. یعنی دقیق یک ساعت از رسمیات دفتر گذشته و من بی خیال از محیط خسته کننده ی کار چایی برای خویش ریختم و سیگاری آتش زدم و می روم و کتاب چهره ی دوستانم را می خوانم. ب...ه علی ادیب رسیدم و در کلاغ ها جا ماندم.

کت: شاتی قشنگی است این شعر و دارم در سطر سطر آن جا می مانم. حرکت می کنم. بالای دروازه آویزان می شوم. از شب برای خودم لباس می سازم. کلاغ ها در من و جنازه من بر کلاغ ها قاطی می شود و در شات بعدی خودم را در سطل اشغال می یابم.

ببخشی عزیز تا این جا یک خواننده که فقط از شعر لذت می برد بودم حالا به عنوان یک کسی که شعر می خواند تا دریافتش را بنویسد می خوانم و می نویسم:

هرچند در این اواخر شکستاندن روایت در شعر تبدیل به فرهنگ شده؛ البته پست مدرنیزم در ایجاد این رویکرد نقش اساسی را داشته است. اما اعتقاد من این است که نوع روایت در شعر نو تغییر کرده. ذات روایت وجود دارد. یعنی می خواهم بگویم که خذف روایت از شعر امکان پذیر نیست. فقط بایست علیه روایت های خطی محض و استدلالی قیام کرد. با این پیش نوشت می نویسم که این شعر دارای یک روایت قشنگ و ساده و یک دست است و مهم تر از همه که در این روایت دانای کل به دار آویخته شده و اصلن وجود ندارد. در شعر هیچ قضاوتی وجود نداردو تنها اتفاقات به تصویر کشیده می شوند. یک بیماری کلان در شعر افغانستان همین مساله است که شاعر مثل فرمانده فرمان ایست می دهد و خطوط قرمز برای دیگران تعیین می نماید. باید دانای کل و قاضی ها در شعر کشته شوند. در این شعر خوشبختانه مخاطب و شنوندن و خواننده فقط با یک متن روبرو است. متنی که همزمان با فروریزی کاراکتر اصلی شعر فرو می ریزد.

از جهت دیگر تاخیر در استفاده از فعل خود شگردی دیگریست که در این شعر دیده می شود. همچنان پوشیدن شب نیز کشفی زیبایست که ادیب آن را در شعر پوشیده است.

همچنان سیر تدریجی یکی از کاراکتر شعر که همان نمادگونه(مادر)آمده است نیز بسیار عالیست. این کاراکتر در پلک نخست گردبند و بعد موریانه و بعد در سطل اشغال می افتد. شاید این زیباترین نوع بیان یک حادثه در شعر باشد. از دریافت فلسفی ام در پیوند با این نماد می گذرم.

در نهایت یک شعر خوب و تکان دهنده برات از صمیم دریافتم تبریک می گویم. امید دارم در مسیر که در حرکتی با انرژی به پیش بروی!

سبز و مانا بمانی

نگاه

 

+ 89/11/24 علی اديب |